top of page
Search

هدیه، آهنگ در خواستی، ماه برقی

  • Writer: Nima Dehghani
    Nima Dehghani
  • Jul 26, 2025
  • 8 min read

“…Wherever time is predominant or conditions experience in general, wherever time as circle … is predominant, the gift is impossible. A gift could be possible, there could be a gift only at the instant an effraction in the circle will have taken place, at the instant all circulation will have been interrupted and on the condition of this instant. What is more, this instant of effraction … must no longer be part of time. … There would be a gift only at the instant when the paradoxical instant (in the sense in which Kierkegaard says of the paradoxical instant of decision that it is madness) tears time apart. In this sense one would never have the time of a gift.”

Given Time I: Counterfeit Money, Jacques Derrida, 1994, pp. 9–10


«... هر جا که زمان غالب باشد یا تجربه را مشروط کند، هر جا که زمان همچون دایره حاکم باشد، هدیه‌ای ممکن نیست. هدیه تنها زمانی می‌تواند ممکن باشد که در آن لحظه، شکافی در این دایره رخ داده باشد؛ لحظه‌ای که در آن، تمام چرخه‌ گردش (داد و ستد) قطع شده باشد، و به شرط آن لحظه. افزون بر این، آن لحظه‌ی شکاف (در دایره‌ی زمانی) باید دیگر بخشی از زمان نباشد. ... هدیه تنها در همان لحظه‌ای ممکن است که لحظه‌ای پارادوکسیکال (به معنایی که کی‌یرکگور از آن سخن می‌گوید، یعنی لحظه‌ی تصمیمی که خود جنون است) زمان را از هم می‌درد. از این منظر، هرگز «زمانی برای هدیه دادن» در کار نخواهد بود.»


“paradoxical instant”

به لحظه‌ای اشاره دارد که فراتر از زمان معمولی است: لحظه‌ای که تصمیم یا رویداد را ورای گذشته و آینده قرار می‌دهد.

“tears time apart”

نشان می‌دهد که این لحظهٔ پارادوکسیکال، ساختار خطی و دایره‌ای زمان را می‌شکند.


دریدا همچنان می‌گوید:

«هدیه فقط زمانی ممکن است که از اقتصاد خارج شود. یعنی از این چرخه‌ی دایره‌ای حساب، توازن، بازگشت، و تشخیص.»


در نظام دایره‌ای:

هدیه تبدیل به مبادله‌ی مؤخر می‌شود.

کنش بخشش، خودبه‌خود به‌شمار می‌آید، ارزیابی می‌شود، و شاید بازگردانده می‌شود.

بنابراین: هدیه ناب، پیش از آن‌که پدید آید، نابود شده است.


زمان دایره‌ای به این معناست که:

هر چیزی که داده می‌شود، بازمی‌گردد.

هیچ چیز گم نمی‌شود.

در این نگاه، بدهی، بازپرداخت، تأخیر، پاداش، تاوان، سود و... همه در یک چرخه‌ی بسته جای می‌گیرند.


به دلیل همین ساختار زمانی دایره‌ای، در هر رابطه‌ای که هدیه تقدیم می‌شود، «زمانِ مناسب برای هدیه دادن» عملاً وجود ندارد.

زمان دایره‌ای در فلسفه‌ی اخلاق و اقتصاد، بر تبادل، حساب، جبران، و تکرار استوار است.


یک فعل → یک واکنش → یک بازگشت → و دوباره…


مثلاً  اگر کسی به کسی هدیه‌ای بدهد، در نظام دایره‌ای:

  یا انتظار تشکر دارد

   یا امید دارد در آینده جبران شود

  یا دست‌کم خودش حس خوبی می‌کند (پاداش درونی)


در همه‌ی این حالت‌ها، هدیه وارد چرخهٔ ارزش‌گذاری و بازگشت می‌شود.


(از هدیهٔ عاشقانه گرفته تا هدایای تبلیغاتی سازمان‌ها، از اهدای کتاب و پوشاک و خوراک به محرومین تا اهدای خون به زلزله‌زدگان)، هدیه (ی واقعی به تعبیر دریدا) واکنشی‌ست خارج از روند زمانی عادی. چیزی است که در یک مسیر دایره‌ای به شما برنخواهد گشت؛ حالا با یک هدیه‌ی دیگر به رسم جبران، یا با احساس خوب و رهایی از عذاب وجدان.


---

دریدا برای امکان هدیه‌ی ناب، زمانی غیرخطی، غیرگردشی، و پارادوکسیکال را فرض می‌گیرد:

* نه در گذشته قرار دارد

* نه در آینده قرار می‌گیرد

* نه در اکنون قابل ادراک است

بلکه لحظه‌ای‌ست که زمان را پاره می‌کند، نه تکرار می‌کند.

---


چند مثال:

در سنت بودایی، یکی از شش کمال (پرامیتاها) برای رسیدن به روشن‌شدگی، بخششِ بی‌چشم‌داشت است.

مثال:

راهبی در حال مراقبه است. گدایی می‌آید. راهب چشم باز نمی‌کند، اما کاسه‌ی برنجش را جلو می‌گذارد. نه می‌بیند که کیست، نه می‌داند که چقدر داده. نه حس رضایت دارد، نه انتظار کارمای مثبت. حتی ممکن است ندانسته همه‌ی غذایش را بخشیده باشد.

این لحظه، پارادوکسیکال است، چون:

* هیچ سوژه‌ای نیست (راهب خود را حذف کرده)

* هیچ ابژه‌ای نیست (هدیه شناخته نمی‌شود)

* زمان و نیت، در تعلیق هستند.


در تائو ته جینگ، لائوتسه می‌گوید:

«تائو می‌بخشد، بی‌آنکه دارا باشد. عمل می‌کند، بی‌آنکه دست‌اندرکار باشد.»

مثال:

یک کشاورز، بدون آنکه بخواهد «خیر» برساند، درختی می‌کارد. سایه‌ی آن، سال‌ها بعد کسی را از مرگ نجات می‌دهد. نه کشاورز می‌فهمد، نه آن‌که نجات یافته، می‌داند چه کسی درخت را کاشته. اما عمل، به‌نوعی بخشش بی‌زمان است.

در این لحظه:

* نه کنشگر می‌داند که می‌دهد

* نه گیرنده می‌داند که گرفته

* و نه زمانی برای بازشناسی وجود دارد


حافظ پر است از لحظاتی که هدیه، یا لطف، از سر بی‌خودی، بی‌زمانی، یا «سُکر» رخ می‌دهد.

مثال:

«بده ساقی میِ باقی که در جنت نخواهی یافت، کنار آب رکن‌آباد و گلگشت مصلا را»

در اینجا، «می» نماد هدیه‌ای‌ست که در لحظه‌ای از شور، مستی، هایی یا بی‌خودی داده می‌شود. لحظه‌ای خارج از قرارداد شرعی، اخلاقی، یا حتی زمینی. همان لحظهٔ پارادوکسیکال.



من اما در تجربه‌های  معاصرتر، در سه حالت فکر می‌کنم تا حد زیادی می‌شود هدیه‌ دادن خالص را درک و خلق کرد.


یک.

گمان می‌کنم در نوع ایده‌آلش، فقط وقتی یک نفر -آتئیست، که به معاد یا پاداش اخروی هم اعتقادی نداشته باشد) عضوی از بدنش را می‌بخشد که بدون آن حیات برایش ادامه ندارد (مثلاً قلب یا مغز یا تنها کلیه- لحظه‌ای پارادوکسیکال شکل می‌گیرد و دیگر برگشتی نیست. چه برگشت به زندگی، چه احتمال انتظار برگشت هدیه. (هیچ دوربین یا شاهدی هم نباید باشد در لحظه و احتمالا فرد دریافت کننده هم نباید او را بشناسد و خانواده‌ای هم نداشته باشد) - (می‌شود یک ارجاعکی داد به شعر قلب مادر ایرج‌میرزا که معشوق تا نزدیکی خواسنت هدیه غایی می‌رود ولی عاشق ته‌اش از دیگری مایه می‌؛ذارد)


دو.

اما هدیه‌ای به اسم آهنگ درخواستی به نظر من از این روند عادی زمان و همچنین مناسبات مالی خودش را خارج می‌کند. اهنگ درخواستی توسط فردی که خودش در تولید اهنگ نقشی نداشته به واسطه فردی که نفع مستقیمی ندارد تقدیم میشود به کسی دیگر. در واقع زمان مفهومش را از دست میدهد. اهنگ در گذشته تولید شده. برنامه در آینده پخش می شود. و مخاطب اهنگ آیا در زمان پخش باشد آیا نباشد. هدیه را که کاملا غیر فیزیکی و معنوی است دریافت میکند. و بعد از پخش ناپدید می شود. یعنی تقریبا تمام عوامل مربوط به زمان، اقتصاد، و بازگشت از بین میرود. (تازه خیلی وقت ها در خواست کننده اسم کاملش را نمی‌گوید) در واقع دریافت کننده باید حدس بزند که کار چه کسی بوده. چیزی شبیه به پست‌های هوایی اینستاگرام. که فقط آن دو نفر می‌دانند از چه حرف می‌زنند. فردی که عکسی را گذاشته  (و متنی اضافه کرده یا نه) و مخاطبی که روی هوا گرفته طرف این را برای من گذاشته اینجا. دیگر بافت هدیه ندارد. کسی چیزی را به کسی نمیدهد. زمان اهمیت چندانی ندارد. انتظار بازگشت متقابل نیست و صرفا یک حبه است با امید رسیدن یا ناپدید شدن. لحظه‌های پارادوکسیکال.


سه. لانگ دیستنس.

آدم‌های رمانتیک اغلب کشو یا جعبه‌ای دارند از اشیایی که از دوست یا معشوقی نگه‌داشته‌اند. هدیه‌هایی که اغلب یاداور کام یا نااکامی است ولی صاحب هدیه دیگر حضور فیزیکی ندارد.

هدیه‌ها در لانگ‌دیستنس مهم‌تر می‌شوند چون تو انگار نمی‌دانی دیدار دوباره‌ای در کار هست یا نه. برگشتی هست یا نه. زمان، در رابطه‌ای با این ساختار همیشگی، خاصیت دایره‌ای‌اش را از دست می‌دهد. به همین سادگی. این می‌تواند یک فصل از کتابی باشد که درباره‌ی مزایا و معایب لانگ دیستنس خواهم نوشت.

در واقع اغلب هدایا مخصوصا انهایی که در پایان سفر داده می‌شوند مثلا در ایستگاه قطار یا فرودگاه. تقریبا تمام ویژگی‌های خروج از روند دایره‌ای را دارند. مخصوصا ماه.


در این تصویر، چهار هدیه بین زمین و سقفند:  نقاشی، آخرین خداحافظی و آخرین دیدار در استانبول. چیز آویزان از فن، یادگاری از بروژ. و تابلو تصویر تهران است که انعکاس ماه روشنی در آن پیداست. ماه، دیوارکوب روشن، هدیه‌ی اولین دیدار و اولین خداحافظی در بروکسل.


در دنیای لانگ دیستنس هم بالاخره هدیه می‌ماند امیدی به بازگشت هست و درست است که با مفهوم زمان بازی میشود ولی کماکان زمان گرچه با تاخیر گرچه منقطع ولی باز ادامه می‌یابد.

جدا از بستر لانگ دیستنس که زمان را پارادکوکسیال می‌کند، فعل هدیه شدن این ماه هم جالب است.


این ماه در شرایطی هدیه داده شده که من هرگز خانه یا دیواری نداشته‌ام که آن را آویزان کنم. در واقع، هدیه‌دهنده با علم به اینکه این هدیه در ساک من جا می‌شود که اصلاً با من از بروکسل به سن‌فرانسیسکو برود—یا اگر برود در بار می‌شکند—یا اگر نشکند و برسد چون خانه‌ای ندارم، به دیواری نخواهد نشست و چراغش روشن نخواهد شد—ماه را خرید و داد. در واقع فکر می‌کرد ماه همانجا می‌ماند یا از بین می‌رود. حتی خودش هم حین خرید حتی حین دادنش پشیمان بود که چرا این همه خرج هدیه‌ای شده که قرار نیست بماند. #لحظات_پارادوکسیکال #ناب


با سختی از شهرهای بسیار گذشت. در چهار سال سفر و بی‌خانگی همراهم بود از صندوق ماشین در سن لویسو بیسپو تا دیوار هتل در سنتا باربارا. تا حالا در خانه‌ای موقت روی دیوار قرار گرفته. روز اولی که نصب شد، بعد از چهار سال انتظار—چون بدون میخ و با چسب چسبانده بودم که دیوار سوراخ نشود و حس ماندن بهم ندهد—ماه افتاد. پایینش خرد شد. ولی کماکان، این هدیه از ویژگی هدیه، در زمانی که پارادوکسیکال بود که داده شد و پارادوکسیکال بود تا زمانی که آویخته و روشن شد، کار خودش را به‌عنوان هدیه کرده: یادآوری. ارزشمندی. همراهی.


بی‌دلیل نیست که داریوش از همین حربه استفاده می‌کند برای خلق یک لحظه‌ی دیوانگی (به قول کی‌یرکگور: آن لحظه پارادوکس  و  madness)، و نه یک شی یا حس… که یک سیاره را می‌بخشد—بخشی از کائنات، که نه بهای اقتصادی‌اش را خودش پرداخته، نه شدنی است. اما همیشه هست. او ماه را می‌بخشد.


که البته در یک قول کمی مازوخیستی، به معشوق یادآوری می‌کند که هر بار این ماه را ببینی، من را به یاد خواهی آورد. با علم به دایره‌ای بودن زمان، هدیه را—که اتفاقاً از خالص‌ترین و زیباترین هدایا است—آگاهانه آغشته می‌کند به لایه‌ای از آزار: که همیشه و هرجا من را به یاد داشته باش. هر وقت که ماه را دیدی. چرا؟ چون من آن را به تو یادگاری دادم.


---


نکته‌ی مهم: ترانه‌سرای این شعر، همیشه فکر می‌کردم یک مرد است و حتی بند فوق را به پیش‌فرض جنتی عطایی نوشتم و برایم واضح بود میزان مردانگی پنهانش در این بذل و بخشش ملوکانه ( بی ربط نیست به به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را- آن واقعن نشدنی است ولی این خب حداقل تصویرش شدنی است). اما برای تکمیل این یادداشت سرچ کردم—نگو ترانه‌سرا زنی است به نام مینا جلالی.


بعد از نوشتن: الان بهترین هدیه اتفاقا در همان روند دایره‌ای برای نقش غرض؟!


کاش جنگ نبود. کاش هنوز عسل تازه آمده بودی توی تلویزیون طپش. کاش زنگ زدن به امریکا گران نبود. کاش این زندگی را زیسته بودیم و برگشته بودیم جای اول و یک شب پنج شنبه زنگ میزدم و میگفتم عسل جون. میخوام شام مهتاب داریوش رو تقدیم کنم به فلانی.



اضافه کاری: درباره‌ی هدیه‌ای که بازنکرده پس فرستاده شد هم بسیار می‌شود نوشت. که ارزش هدیه‌ای دریدایی‌اش به نظر من حفظ می‌شود تا ابد. اما این بار پیش هدیه‌دهنده. در واقع من دریدا را به چالش می‌کشم که اصلا که گفته هدیه فقط باید برای گیرنده مهم باشد؟ ضمن اینکه لحظه‌ی پارادوکسیکال در همان آن تحویل هدیه می‌شود مخدوش شود. یا با پس دادن هدیه. یا اصلا با ندادنش!

بهرحال.


برگ سبزی طحفه‌ی درویش، از منت‌بار ترین هدیه‌های جهان است که شی بی ارزش را چنان با ارزش جا می‌زند که ارزش اقتصادی را زیر سوال می‌برود ولی ارزش معنوی را به اوج می‌رساند. بازهم همان الگو. همان فلان.









کدام هدیه‌ها ارزشمندترین هدیه‌ها هستند؟


مثلاً من یک سنگ دارم از توی گلدان یک سوشی‌فروشی نزدیک پراسپکت پارک بروکلین. لیسا کش رفت و داد به من و قرار شد دیگر هم را نبینیم. خیال کردیم که ده سال دیگر، اتفاقی در شهری هم را ببینیم و هنوز سنگ در جیب من باشد.


یا یک هودی که از یک سوپرمارکتی بر اتوبان ۱ خریده شد. یا یک سری گیاه شوینده که در اسپانیا جولی داد بهم. یا یک دستخط به‌زور فارسی که جولیا در منته‌بارو برایم عید را تبریک گفته بود.


این‌ها هدیه‌هایی هستند که از آدم‌هایی در آخرین بار گرفته‌ام. شاید پی‌تر هم هدیه‌هایی داده باشد، اما این‌ها ماندنی شده‌اند—چه توی خاطره، چه توی جعبه‌ای که مثلاً قرار است خاطرات نگهداری شود، و اغلب یا خودش گم می‌شود چند سال یک‌بار، یا چیزهای تویش توی جابجایی‌ها. یعنی آن‌قدری هم مهم نیستند، ته تهش.


---







 
 
 

Recent Posts

See All

Comments


bottom of page